http://noor-ngo.com

نیما و شعر افسانه

۸

«چرا شعله های قلب من اینقدر ممتد است؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود؟تا کنون خیلی دلواپس هستم، نمی دانم چرا، مثل مقصری که میخواهند او را به محبس ابدی بسپارند، حس میکنم انقلاباتی در زندگی من، به من نزدیک است. بدان سبب دلم میخواهد گریه کنم… به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد…» افسانه نیما، حقیقی ترین قصه پر رنگ دوران هاست. نیما شعرش را که نه، زندگی و رنج های زندگی را به خط زرین دانایی اش نوشت و به جان ها سپرد، نوشت که اندیشه تلخ کامش به خاطر روح محنت کشیده و پردرد کوهستانی اش بوده، نوشت دردهایی را که می دید و راهی برای تسکینش نبود و بعد ها نوشت از درد هایی که دیگر تنها درد خودش نبود… نیما در ۲۱ آبان سال ۱۲۷۴ در روستای یوش از شهرستان نور استان مازندران هستی اش پا گرفت، روح و روانی که با طبیعتی کوهستانی، نغمه ها و نواها عجین شد. ذات شاعرانگی ندیم مدام او بود و دستمایه های اولیه شعرش همان روح طبیعت سبز و بکر مازندران. نیما ذاتا شاعری اهل داد، بوده است اما گوشه گیر و در دنج گاه خود آهسته هایش را نوشت: «گر به تلخی بر لب خاموش وتاری می نشینم، گر به حسرت می فزایم، یا به رنجی می گشایم، من، من لبخنده ی روزان تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزینم». باید از چیزی کاست، گر بخواهیم به چیزی افزود… با احوالاتی که خاص خودش بود در سال ۱۲۹۹ شمسی، قصه رنگ پریده را نوشت و خودش را معرفی کرد: «قصه رنگ پریده آتشی است، در پی یک خاطر محنت کشی است، بعد من آرید حال من به یاد، آفرین بر غفلت جهال باد». دی ماه ۱۳۰۱ خورشیدی نیما با سرایش منظومه افسانه، موجی در شعر آن روز پدید آورد، هرچند خودش آن را حاصل روزهای خامی می داند. نیما منظومه افسانه را به استادش نظام وفا تقدیم کرد با این مقدمه که: «هرچند که می دانم این منظومه هدیه نا چیزی است اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید». «ای فسانه، فسانه، فسانه! ای خدنگ تو را من نشانه، ای علاج دل، ای داروی درد، همره گریه های شبانه، با من سوخته در چه کاری؟» بعدها نیما هرچه دچار تغیّر و تحولات بیشتر شد و از جوانی پا فراتر گذاشت، شعرهایش پختگی قابل تامل تری یافت. این روحیه بهمراه رنج کشیدن ها به نیما یاس و نا امیدی ها داد، اما سرانجام دوباره روح بلند شاعرانگی و آزادگی توان و امیدواری اش را به او بازگرداند تا دستمایه سروده های دل انگیزش باشد: «او مژده جهان دگر را تصویر می کند، او روز و روزگار بهی را تفسیر می کند». نیما سرانجام کاشف یک دروازه شد، تا مسیری در راهی نو بنمایاند بر تکرار شعر کهن که شاید دیگر حرفی جدید را در آن قوالب نمی شد گفت و گفت. سمبل شعر نوی پارسی، آگاهانه و شجاعانه راه جدید را در پیش گرفت و دستمایه های او در این راه تجربه های غنی و سرشار او از طبیعت و خدا بود، تسلطش به نوشتار و نیز حساسیت، احاطه و تاثیرش از جریانات سیاسی و اجتماعی دوران. میانه شعر کلاسیک و شعر سپید ایران، شعر نیما بود که کم و زیادت مصرع ها را بمثابه آزادی در شعر رواج داد و مانیفست شعر نو رخ نمود. نیما وزن را در شعر وزین و نوین خود تاکید داشت: «مانده پای آبله از راه دراز، بر دم دهکده مردی تنها، کوله بارش بر دوش، دست او بر در، می گوید با خود: غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند». نیما دست به شناخت می زند ذهن نو جو و خلاق نیما، در نگاهش به سیاست، نگاه به طبیعت، نگاهی به شعر فرانسه و اروپا، نگاهی به شاعران رنج های انسانی، در مثنوی هایش توجه به نظامی و در قصایدش به ملک الشعرای بهار، به ترکیب های نوین رو آورد. نیما دست به شناخت می زند، مسیر تکامل این شناخت از درونش آغاز شد و به جهان سرایت کرد، او در یکی از نامه های خود می نویسد: «چرا شعله های قلب من اینقدر ممتد است؟ این آتش چرا خاکستر نمی شود؟… تا کنون خیلی دلواپس هستم، نمی دانم چرا، مثل مقصری که میخواهند او را به محبس ابدی بسپارند، حس میکنم انقلاباتی در زندگی من،به من نزدیک است. بدان سبب دلم میخواهد گریه کنم… به هر حال به قلب شاعر چیزهایی می گذرد که در قلب دیگران نمی گذرد…» آنکه زنده‌تر و هشیارتر است‌، زیستن بر وی دشوارتر است‌.‌.‌. او گریخت، نیما در چندین مرحله از زندگی پر فراز و نشیبش گریخت؛ از ده یوش به شهر تهران، دوباره از شهر به ده و سپس از خودش به شعر و دوباره از شعرش به خودش. شعرهایش آرام آرام زبان و ساختار خاص خود را پیدا کردند، منظومه سریویلی را در نبرد با شیطان، مانلی را در مکاشفه و مناظره با دنیای صادق هدایت و همینطور یکی یکی آثارش را در تکامل اوضاع شاعرانه اش پدید اورد. نیما خان، برای غم های آدمیان «غراب» را، برای سکوت تلخ دوران «من لبخند» را، برای سادگی و رنج صیادان و کشاورزان، «انگاسی» را، برای درد انسان های ستمدیده و بیچاره «خار کن» را، برای اعدامی های بی گناه «سرباز فولادین» را، برای زندانیان نیازمند و تهیدست «در محبس» را، برای غفلت آسوده خاطرها «آی آدم ها» را، برای کودکان گرسنه، برای یتیم ها ودیگر دلواپسی هایش نوشت، آری نیما نوشت. من شاعر زبان تاتی هستم نیما خان یوشیج همچنین از بزرگان شعر فولکلور ایران بود که در شناساندن واژه ها و اصطلاحات اصیل و بی مانند مازندرانی که خودش به تاتی یاد می کند، تلاش ها به ثمر رساند. نیما برای مجموعه ی شعر تبری خود، نام روجا را برمی گزیند؛ روجا نوید صبح روشن است و نیما از ستاره ی روجا، سمبلی برای نزدیکی صبح بیداری مردمان می سازد و بر شب می تازد. سرنوشتش در ۱۳ دی ۱۳۳۸ تسلیم شدن به مرگ بود، سرنوشتی که به وسعت سرشتش، بر تارک شعر نوی پارسی، ثبت شد. – شب سردِ زمستانی درشب سرد زمستانی کوره ی خورشیدهم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد وبه مانند چراغ من نه می افروزد چراغی هیچ، نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد. من چراغم را درآمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک وشب سرد زمستان بود باد می پیچید با کاج در میان کومه ها خاموش گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک و هنوزم قصه بریادست وین سخن آویزه ی لب! «که می افروزد ؟ که می سوزد؟ چه کسی این قصه رادر دل می اندوزد؟» در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم ، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد. – بخش هایی از شعر”مانلی” « کوشش یک تن فرد، چه بسا کافتد، بی حاصل و این هست، اما آید اندر کشش رنج مدید، ارزش مرد پدید. شد به سر بر تو اگر، زندگانی دشوار. اگرت رزق، نه بر اندازه ست، و گرت رزق، بر اندازه به کار، در عوض هست ترا، چیز دگر. راه دور آمده یی، برده ئی از نزدیک، به سوی دور نظر. زندگی چون نبود، جز تک و تاز خاطر، اینگونه فراسوده مساز، بگذران سهل، در آن دم که به ناچار ترا، کار آید دشوار. عمر، مگذار بدآن، زاره کم کن در کار. ما همه بار بدوشان همیم، هر که در بارش کالاست، به رنگی کان هست تا نباشد کششی، تن جاندار، نگردد پابست. بهم اینها همه را، مردم هشیاری، نتواند یافت، باید از هر چیزی کاست، گر بخواهیم به چیزی افزود. هر کس آید به رهی سوی کمال. تا کمالی آید، از دگرگونه کمالی باید. چشم خواهش بستن. زندگانی، این ست، وین چنین باید رَستن. تو به پاس دل و میل زن خود، شاید در کارستی، بر فشانده ز همه کاری دیگر ، دامن. به دلم بود، ولیکن حرفی، راستی، خواهی گفتن با من ؟ من سفیدم به تن و، نرم ترم من به تنم، یا زن تو ؟ چشم های من، یا اوست کدام؟ بیشتر در نظرت تیره به فام ؟ مرد از این پرسش او دید در او نیکوتر. راستی، او چه به زیبایی، آراسته ست ! نیست در ساحت دشتش، همتا. نیست، در یکسره کوهش دیگر. همه نقش ست و فسون، همه رنگ، تا دل از خلق بَرد، کرده درنگ. گوئی، از روشنی هوشربای مهتاب، گل نشانده اند بر آب. وز دل پهنه ور این، آب گران، معنی، خلقت کرده اند عیان. لیک، هر چیز که می سنجت او، با زن من، از خودِ اوست. ماند، حیرت زده وار، در پس ناوش، بگرفت قرار. گفت با او که: « زنم نیست، نه می خواهم کانم باشد. زیر، دست من (همبوی خزه) زِ برِ، چو کاری که مراست، نیست چیزی به همه بود نبود، که به من دارد، آن نرم نمود. یکسره روی جهان هست، سیه در نظرم. نایدم چیزی، در چشم سفید، کز سفیدی تو یا غیر تو من، نام برم ناز پرورده ی دریای نهانکار بخندید و به او گفت:« اگر همه چیزست سیاهت به نظر خانه ات را به کدامین گل، اندایی و داریش سفید؟ ای دروغ آور ! ای حیله افکن ! با تو من رو یا رو، آنگهت، با من، در روی من، اینگونه سخن؟ ناز از حد، ز چه باید بردن؟ نرم را، زِبر چرا بشمردن؟ پس پی چیست، که می گویی تو، مار ماهی ست تنش از نرمی ؟ و به دل خواهی کز پنجره ی خانه تو یاسمن با تن عریانش و با ساق سفید به تو سر دارد و با خنده ی گلهایش، آید به سوی تو بالا ؟ آه ! دانستم آن را حالا، تو هم این حرف، ز همسایه ات، آموخته ئی، که نمی آیدشان بر لب، بی روی ریا.

فرستادن دیدگاه